
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خ...
ادامه مطلب
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ام – که تهی بود – بسته خواهد شد و در حوالی شبهای عید همسایه صدای گریه نخواهی شنید همسایه همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده منم که نانی اگر داشتم از آجر بود و سفره ام – که نبود – از گرسنگی پر بود به هر چه آینه ، تصویری از شکست من است به سنگ سنگ بناها نشان دست من است اگر به لطف و گر قهر ، می شناسندم تمام مردم این شهر می شناس...
ادامه مطلب